هوالرئوف
کاوه:که چی ؟

کولی:اسم زنت آبانه

بهتر بود بهش اعتماد کنم چون نمیدونسنم این اطلاعات رو از کجا اورده

کولی:الان آبان اینجاست کنار توست

برمیگردم آبان خیره و با چشمان درشت داره نگاهم میکنه

کولی: تو مقصری تو باید ذهنت رو رها کنی تا آبان آروم بتونه بخوابه روحش اینجا گرفتار فکر و خیال توء

روی صورتم قطره قطره باران را احساس میکنم از جایم بلند میشوم آرام قدم برمیدارم،باران شدیدتر شده

و دلم نمی خواهد جای پناه بگیرم،خیابان خلوت است چشمانم را میبندم و آهسته قدم بر میدارم و در

کنار گردنم احساس گرمای مطبوعی دارم چشمانم را باز میکنم آبان قدم زنان روبرویم برعکس حرکت

میکند، آبانم ای شبان خیال و آرزوهایم ای دل آرامم زمینم خالسیت هر چه از تو دورتر باشم به مرگ

نزدیکترم و بدان تازه از نو میتوانم با تو آغاز کنم آبانم شبان دل نا شادم مرا به دشت دلت دعوت کن

بی زمینم و جای پایم محکم نیست.

با جسمی برخورد میکنم احساس درد ندارم چشمانم را به سختی باز میکنم یک نفر آشفته پریشان

خیره نگاهم میکند.با یک ماشین برخورد کرده ام .

روز_ داخلی_بیمارستان

چشمانم را باز میکنم روی تخت بیمارستان هستم

من زنده ام و یاد آبان را همراهم خوام داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 11:5  توسط مرتضی احدی | 
روز-داخلی-اتاق پذیرایی

کاوه روی تخت خواب است طوری تاق باز خوابیده انگار هزار ساله که مرده است.با صدای افتادن فلزی

چشمان کاوه باز میشود اما توان بلند شدن از جایش را ندارد با زحمت مینشیند صدای باز شدن شیر آب.

کاوه خیره به روبرو نگاه میکند.

کاوه:آبان؟

خسته خواب آلود بلند شده و به سمت آشپزخانه میرود کسی آنجا نیست

اما چای تازه دم آماده است و مقداری نان،پنیر،کره و عسل رو میز آماده است

اشک تمام چشمانش را پر کرده سر را روی میز گذاشته هق هق نفسش را بند اورده

کاوه:آبان عشق من ثانیه ای از تو جدا بودن عمریست برای من باور کن غم تو و در عذاب بودن تو بیش

از گذر قرن پیرم کرده آرام باش و صبور.تلاش خواهم کرد بسیار تلاش خواهم تو را از یاد خواهم برد قول

 میدهم آرام باش.

صدای زنگ تلفن بعد سه بار زنگ زدن روی پیغام گیر میرود:سلام روز بخیر کهن هستم منشی دکتر

پیران جهت یاد آوری تماس گرفتم ساعت 12.30 وقت ملاقات دارید..... خدانگهدار

روز-داخلی-مطب روانپزشک

کاوه روبروی دکتر نشته است

کاوه:خسته ام یک لحضه خیال آبان رهایم نمیکند

دکتر:آرام باش

کاوه:آقا دکتر با این رفتار فقط من آرام میشوم نه آبان

دکتر:تا مادامی که شما باور نکرده که آبان رفته است او هر روز خواهد آمد.......

کاوه:دیگر گوشهایم نمی شنود لبهای دکتر حرکت میکند(ناگهان و با عصبانیت)بسته....

عشقم تو غذابه تمومش کن از جایم بلند میشوم و با سرعت خارج میشوم آبان جلو در ساختمان

ایستاده اشک دیدم را کم کرده دستم را میگیرد و محکم مرا به آغوشش میکشد.

آبان:کار خوبی کردی

کاوه:آبان برو خونه استراحت کن

آبان:آخه

کاوه:گوش کن تا سکته ام ندادی

سیگارم را روشن میکنم راه می افتم ذهنم خسته است نمی دانم از کجا باید شروع کنم هر دوی ما

در عذابیم اما آبان بی مهابا می آید جانش را فراموش کرده؟خدایا نکند که مرده ام؟کاش مرده بودم

کاش آبان اینگونه مرا دوست نداشتی نمی دانم این عشق است یا جنون مرز بین این دو یک تار موست

احساس میکنم کسی دنبال من است بر میگردم حدسم درست بود آبان است مگه قرارنشد بری خونه؟

آبان:سرده بیا این دستکش ها رو دستت کن

دستکش را از او میگیرم مرا میبوسد آرام شروع به حرکت میکند  انگار پاهایش روی زمین نیست پرواز

میکند شاید هم دیوانه شده ام شاید که نه حتما دیوانه شده ام.روی نیمکت پارک می نشینم

یک سیگار دیگه روشن میکنم یکی از این کولی های کف بین کنارم نشت

کولی:میخوایی از آینده ات بگم

نگاهش کردم گفتم پاشو حوصله ندارم تو از خودت خبر نداری میخوای از آینده من بگی؟

کولی: دلت گرفته،خسته ای او که دوسش داری برمیگرده

لطفا برو همه اینها میشه از صورت آدمی مثل من خوند

کولی:تو زنت مرده

ادامه دو هفته آینده




+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 10:54  توسط مرتضی احدی | 
باور اینکه تو در آستانه در ایستاده ای و ایستادگی میکنی کمی برایم سخت است البته کمی که نه

بسیار سخت من دست در دست می فشارم و نگاه از چشمان بی ترحمت بر نمیدارم

نمی دانم یادت هست  آن روز خنک آفتابی را

گندم زار را میکاویدی  در میان سینه ام چونان ماهی به آب تازه راه یافته جست و جوی میکردی،من 

هم شاد بودم در میان خرمن موهایت پنهان بودم نفس تازه میکردم هوا آن روز صاف بود،خدا خوشحال بود 

 برای ما دست تکان میداد،یادت هست.

نمی توانم باور کنم که در آستانه در ایستاده ای

نمی خواهم در چشمانت نگاه کنم دلم را میسوزاند،دلی که خودت ساختی یادت هست

یادت هست در کنار دریا قدم میزدم. 

یادت هست پارو زنان به ساحل رسیدی نگاهم کردی و من فقط تو را دیدم فقط دیدمت

پرسیدی دلت کجاست؟

من فقط نگاهت کردم

از میان سینه ات قلبی بیرون کشیدی به دو نیم قسمتش کردی نیمی در سینه من نیمی در میان

سینه ات جای دادی

حالا در آستانه در ایستاده ای؟



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 11:58  توسط مرتضی احدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نوشته های decoupage حکم نوشته های شخصی را دارد و هرگونه استفاده از آن بدون اجازه از نویسنده غیر اخلاقی وغیر قانونی می باشد.

نوشته های پیشین
هفته دوم آذر 1391
هفته چهارم مهر 1391
هفته سوم مهر 1391
هفته سوم شهریور 1391
هفته چهارم تیر 1391
هفته اوّل خرداد 1391
هفته چهارم اسفند 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته دوم دی 1390
هفته دوم آبان 1390
هفته دوم مرداد 1390
هفته سوم فروردین 1390
هفته چهارم اسفند 1389
هفته دوم اسفند 1389
هفته دوم بهمن 1389
هفته سوم دی 1389
هفته اوّل دی 1389
هفته چهارم آذر 1389
هفته دوم آذر 1389
هفته چهارم آبان 1389
هفته اوّل آبان 1389
هفته دوم مهر 1389
هفته سوم شهریور 1389
هفته اوّل شهریور 1389
هفته سوم مرداد 1389
هفته دوم مرداد 1389
هفته اوّل مرداد 1389
هفته دوم تیر 1389
هفته چهارم خرداد 1389
هفته دوم خرداد 1389
هفته چهارم اردیبهشت 1389
هفته اوّل اردیبهشت 1389
هفته چهارم فروردین 1389
هفته سوم فروردین 1389
هفته اوّل فروردین 1389
هفته چهارم اسفند 1388
پیوندها
انسانم آرزوست
خانه زیبای من
لیدا معتمد (تصویرگر)
حسین مهکام (رگ)
میر پیمان (میثاق خون)
دفترچه آبان (آبان آذر)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM